شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها كرد
دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
به من ميگفت : تنهايي غريب است !!! ببين با غربتش با من چه ها كرد
تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد
اگرچه تا ته دنيا صدا كرد...
ساعت 15:28 نويسنده فاحشه ي ديروز باکره ي امروز (دختر باکره)