پآکى
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

همه پاکيش رو فروخته بود
موقع فروش هم گفته بود:
جنس فروخته شده پس گرفته نميشود.
خدايا ببين دنيا به کجا رسيده ،
پاکي همون جنسي بود که غير قابل فروش اعلام شده بود
اما الان .... خيلي راحت معامله ميشه.
ساعت 9:54 نويسنده فاحشه ي ديروز باکره ي امروز (دختر باکره)
|
داستان کودکی من
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
اين داستان مربوط ميشه به دوران کودکيم .
وقتي مامانم گفت تو اين خونه جديد که قرار بريم سه تا بچه همسن و سال من هست خيلي خوشحال شدم.
فرداي همون روز که رفتيم خونه جديد، ديدم تو حياط يه دختر و پسر دارن با هم بازي مي کنن و يه پسر کوچولو داره به بازيشون نگاه ميکنه و گريه ميکنه . رفتم پيش اون پسره نشستم و گفتم چرا گريه ميکني؟ گفت : بهار و علي منو تو بازي راه نميدن . گفتم مگه شماها با هم دوست نيستين؟ گفت : بهار هروقت با من قهر ميکنه ميره پيش علي و هر وقت با علي قهر ميکنه مياد پيش من.
خنديديم و گفتم اسم من مريم. اسم تو چيه؟ گفت :شهاب
اون روز قرار شد منو شهاب همبازي بشيم و يار هميشگي هم توبازي. روزا منو شهاب يه طرف حياط و علي و بهار هم يه طرف ديگه حياط با هم بازي ميکردن. تا اينکه يه روز من رفتم مسافرت. بهار و علي با هم دعواشون شد . بهار هم طبق عادت اومد سراغ شهاب. شهاب هم با بهار آشتي کرد و دوباره شدن يارو همبازي هم. وقتي از مسافرت برگشتم ديدم شهاب و بهار دارن تو حياط با هم بازي ميکنن. علي هم رو پله ها نشسته و داره نگاشون ميکنه . رفتم پيش شهاب گفتم منم بازي؟ شهاب وقتي منو ديد دست بهار رو گرفت و برد توخونشون تا من باهاشون بازي نکنم.
رفتم رو پله ها نشستم و گريه کردم علي اومد پيشم نشست و گفت گريه نکن . اون دو تا دوباره دعواشون ميشه. بهار ميشه همبازي من و شهاب همبازي تو.!! وقتي علي اين حرفو زد يه لبخند بهش زدم ، گفتم من منتظر دعواي کسي نميمونم. تو ميتوني هر روز بياي تو حياط و بازي کردن اونا رو ببيني و دعا کني تا دعواشون بشه و لي من ميرم خونمون و با اسباب بازي هاي خودم بازي ميکنم.
بعد چند سال يه روز علي بهم زنگ زد و گفت : بهار و شهاب دعواشون شده و با هم قهر کردن. بهار اومده سراغ علي تا باهاش دوست شه. وقتي علي اين حرفو زد تلفن رو از پريز کشيدم . موبايلم رو هم خاموش. چون نمیخواستم مثل علی بازیچه بشم
من هنوز کادويي که شهاب واسه تولدم خريده
بيشتر از همه چيز دوست دارم
و هرشب فقط اون عروسک رو بغل ميکنم و ميخوابم.
ساعت 12:38 نويسنده فاحشه ي ديروز باکره ي امروز (دختر باکره)
|
رویاها را برای تو می گذارم
و رو به دریا می دوم
نترس
ماسه ها در ساحل می رقصند
و مادران بر تابوت های عتیق
حالا که مرده ام
به یاد داشته باش
پیراهن اطلس بپوشی
و پروانه ای به گیس بیاویزیبرای پرواز
و سقوط در رویایی رقیق!!
ساعت 15:35 نويسنده فاحشه ي ديروز باکره ي امروز (دختر باکره)
درپــســتــوی یــک ذهــن بیـمــار بــه جــرم هـــوس مــرا در ســلــول انــفــرادی نمــور بـه بنــد کــشــیــده انــد
چوب خــط روزهــای مــانــده بـــه یــک رسیــده انـــگــار و در ایــن تــلاطــم مــاندن و رفـــتــن بــه یــک اشــارتــی بنــد اســت جــانـــــم در پــای چــوبــه ی دار بــه بــاور سیــاه خــود رنــگ مــیزنــی آیــا؟
ساعت 15:34 نويسنده فاحشه ي ديروز باکره ي امروز (دختر باکره)
|
همدستم ... نام داشت.
مي خواستم با او زير درخت ها به سر برم
و بر شنها كلبه اي بسازم.
اما پيش از آنكه به من كلك بزند
دزدانه رفتم و جزيرۀ ما بي سكنه شد .
ساعت 15:33 نويسنده فاحشه ي ديروز باکره ي امروز (دختر باکره)
|
شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها كرد
دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
به من ميگفت : تنهايي غريب است !!! ببين با غربتش با من چه ها كرد
تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد
اگرچه تا ته دنيا صدا كرد...
ساعت 15:28 نويسنده فاحشه ي ديروز باکره ي امروز (دختر باکره)