تبليغاتX
صبرسنگ
و من بازیچه تردید ها و تقدیر ها شدم

 

                                   

                                         

                       

 

             

سلام

پست اول امروزم يه جوابيه است به کسايي که اومدن تو وبلاگ نظر دادن و گفتن ميدونستن آخر رابطه ي من با شهاب اينجوري ميشه ، يا آخر رابطه هاي خيابوني جدائيه!!!

بهتره بدونيد رابطه ي من با شهاب يه عشق واقعي از طرف من بود.  عشق هم يا وصاله يا فراق يا انتظار . عشق من وصال نداشت ولي هم انتظار داشت که شيرين و سخت بود هم فراق که هم تلخه هم سخت  و هميشه شيريني و تلخي با همن!!! ولي فراق هم مثل همه ي دردها درمون داره !!!!

مهم اينه که من عشق رو تجربه کردم!!!! مهم اينه که خودم رو در برابر عشق خوار نکردم و وقتي ديدم که شهاب نميخواد ديگه باشه واسه هميشه رفتم و رهاش کردم تا آزاد باشه !!! مهم اينه که من دروغ گو نبودم.

به گذشته و خاطره هاي خوب و بدي که با شهاب داشتم نمي خوام فکر کنم !!! نميخوام به اين فکر کنم که شهاب دروغ گو بود و فريبم داد . به حرفاي قشنگ و دروغي که بهم گفته بود ديگه نميخوام فکر کنم. نمیخوام به خیانتش فکر کنم. نمی خوام به زمانی که دوباره برگشت و قسم خورد که تنهام نزاره فکر کنم. قسم خورده بود که تنهام نزاره سراغ بهار نره بهم خیانت نکنه ولی ........ همش دروغ بود. فقط به اين فکر ميکنم که عشق رو تجربه کردم!!!!

وقتي تو جاده بودم چند بار گريه کردم !!!!!!!! تصور اينکه برم محلات و مامان بزرگم نباشه برام خيلي سخت بود!!! آخه خيلي دوستش داشتم اون هم چون اولين نوه اش بودم و شباهت زيادي هم تو رفتار و هم تو قيافه بهش داشتم منو از همه ي نوه هاش بيشتر دوست داشت.

وقتي وارد شهر شدم اولين کاري که کردم اين بود که رفتم امامزاده پيش ماماني !!!!

خيلي دلم براش تنگ بود پارسال همين موقع ها بود که حالش بد شده و توي مرداد هم ............

هيچ وقت لحظه ي آخري که ديدمش يادم نميره!!!

وقتي خواستم ازش خداحافظي کنم ازم خواست براش يه چايي بريزم و بيارم ميدونستم آخرين چايي که دارم براش ميارم وقتي چايي رو اوردم ازم خواست پيشش بشينم انگشترهاش رو از دستش در آوورد و هر دو رو به من داد. برام دعا کرد که عاقبت به خير بشم .خيلي نصيحتم کرد. نگاه آخرش هيچ وقت يادم نميره. يادمه از محلات تا چالوس رو اونروز تو جاده گريه کردم.

  تقريباً دو هفته ي بعدش ماماني ديگه پيش ما نبود و واسه هميشه رفت ............

اکثر يادگاري هاي قشنگش رو  به من داده بود چه اون موقع که سالم بود چه وقتي که مريض شده بود و در حال مرگ بود. مامانم ميگه تا لحظه ي آخر هم واسه من دعا ميکرد .

 

هيچ وقت محلات اومدن برام اينقدر سخت نبود هم مامان بزرگم هم اوني که يه زماني  دوستش داشتم و ميدونستم توي محلاته  و يه زماني دلم پر پر ميزد که به خاطرش بيام محلات  ديگه نیستن !!!!

 

                          

 

 

 خوشحال میشم اول بخونید بعد نظر بدید!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:7 توسط مريم دختر ننه دریا |

 


                

امروز خیلی خوشحالم   

                                     

چون با ۵ روز مرخصی تیر

 

                                            و ۱۵ روز مرخصی مردادم موافقت شد!!!!!!!!

باورم نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    البته مرخصی تیر تو دهنی به بعضی ها بود.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:15 توسط مريم دختر ننه دریا

 

 

 

سلام

امروز می خوام خلاصه ی وبلاگ   http://libertyhall.blogfa.com/  رو براتون بزارم.

دوباره شروع به پست مطلب جديد در اين وبلاگ  http://libertyhall.blogfa.com/ کردم.

 

 

دختر ننه دريا ميخواد براي فرزندانش بهترين زندگي رو فراهم كنه

 

و واس خاطر فرزندانش مبارزه ميكنه

 

دختر ننه دريا فقط به خودش و فرزندانش فكر نميكنه

 

 براي دختر ننه دريا نوه هاش هم مهمه.اون مي خواد با ظلم ستم

 

 سياهي مبارزه كنه تا نسل آيندش راحتتر زندگي كنند .

 

 

دختر ننه دريا و فرزندانش ديگه گول

 

 وعده هاي بهشتي شما رو نميخورند.

 

هر روز خيلي راحت حق من عمو صحرا و فرزندانمان و

 

خلق قهرمان سرزمين آزادي رو مي خوريد و بهشون ميگيد

 

 غصه نخوريد خدايتان شما را به بهشت وارد ميكند .

 

 

چرا ديه دختر ننه دريا نصف ديه من است و مجازات زناش با من برابر

چرا ساحل باران صحرا براي ازدواجشون تو هر سني

 بايد از من اجازه رسمي داشته باشن

ولي ماهي كوچولو هر زمان بخواد

مي تونه ازدواج كنه بدون اجازه.

 

 

شعار ملي هر ايراني  پندار ، كردار و گفتار نيك

 

 و شعار ديني اش خدا پرستي ، برابري و نيكوكاري

 

 

به خاطر ناداني نان گران است و جان ارزان

 

من از تبار نسلي سر كشم

از هيچ چيز به سادگي نميگذرم

محدوديت ها و ممنوعيت هاي بي مورد را نمي فهمم 

 

 

ما زنان و مردم آزادېخواه و مدافع حقوق انسانې

 

 متحدانه جداسازې زن ومرد در اېران را محکوم مېکنم.

 

  ما ازمبارزات مردم و حقوق برابر زن و مرد دفاع مېکنېم.

 

        ما هر نوع پوشش اجبارې را محکوم مېکنېم.

 

         ما هر نوع تحقېر و خشونت بر علېه زنان را محکوم مېکنېم

 

 

 خوشحال میشم مطلب قبلی رو بخونید و نظر بدهید.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:33 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

 

 

 

آخر قصه ي من و شهاب

 

 

 

رفتن ....

             رفتن ....

                          رفتن.....

  

 

شهاب gf   جديد مبارک!!!

 

 

 

بهش sms  دادم با کسي دوست شدي ؟ gf  جديد؟

 

  

 << آخه کلا عوض شده ؟  نه زنگ ميزنه !! نه اس ام اس میده !!! حتي واسه تولد حضرت زهرا يهsms Bigهم به من نداد در حاليکه يادتون هست که چه جشن تولد وبلاگي براش گرفتم. به من ميگه درس دارم امتحان  دارم ولي همش  busy / call is waiting    خيلي حرفا هست که ميخوام بگم ولي نمي تونم بگم .  يعني ترجيح ميدم که نگم . دروغ هايي که بهم ميگه !!! ميدونستم جديدا داره دروغ ميگه ولي به روش نمي اووردم. ولي امروز بهش گفتم !!! دونه دونه دروغاشو بهش گفتم !!! >>

 

 ميدونيد چي بهم گفت:

 

گفت : آره . ديگه مزاحم  نشو!!

 

به من !!! مني که ادعاش ميشد دوستم داره!!!

 

 

من که تا حالا همیشه بهش احترام گذاشتم!!!

 

همه ي حرفاش  يادش رفته!!!

 

همه ي کارهاش   يادش رفته !!!

 

بهتر بود به جاي اينکه اينجوري رفتار ميکرد مستقيم ميگفت:

 

                                     دوست دختر  جديد دارم!!!

 

 

 

 این عکس هم تقدیم به شهاب و دوست دختر جدیدش

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:49 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

این روز ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ،

 گاهی انتظار ،

                 گاهي دیدن خيانت و ندید گرفتن آن
                                                      این سهم چشم های من است

 

 

دیگه کم اوردم

خستم کرد

یه روز هست

یه روز نیست

یه روز دوستم داره

یه روز نداره                    

همش بهونه همش دعوا همش ....

فقط خودشو میبینه!!!

نمیدونه با من داره  چیکار میکنه

خسته شدم

یه روز اونقدر مهربونه که انگار ....

فرداش میشه یه آدم بی حوصله ی عصبانی

گیج گیجم!!!

میدونه دوستش دارم ولی باز......

دلم میخواد داد بزنم و بگم: شهاب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم آدمم! احساس دارم.

یه لحظه خودتونو بزارید جای من!!! یکی بهتون میگه دوست دارم ۱ ساعت دیگه حتی جواب تلفنت رو هم نمیده!!!

امروز به من گفت : به جهنم که میخوای بری!!!!!

فقط خودشو میبینه!!!!

دوست داشتن هامو میبینه ولی بازم میگه من دوستش ندارم!!!!!!

یکی نیست بهش بگه تو در مقابل دوست داشتن های من چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟

 دیگه از خستگی هام هم خسته شدم!!!!!!!!!

میخوام دیگه نباشم....

میخوام ..........

 شعر ادامه مطالب رو حتما بخونيد  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:13 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

دوباره دوست مي شوم ،

دوباره دوست مي شوي ،

دوباره آشتي ولي ...

                            دل شكسته را بگو ...


 

بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش! 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:7 توسط مريم دختر ننه دریا |


 
 
 
آيا شما با رابطه جنسى  قبل از ازدواج موافق هستيد يا خير ؟
 
 
 
تا چه حد؟
 
 
 
اگه کسی رو واقعا دوست داشته باشید اینکارو میکنید؟؟؟
 
 
 
خوشحال میشم نظرتون رو بگید.
 

 
 
منظورم از رابطه ی جنسی  در آغوش گرفتن / بوسیدن و .... است . اونی رو که دوست دارید می بوسید؟ بغلش می کنید؟ و ....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط مريم دختر ننه دریا |

  

 

                    

                                            

 

  Crazy over you

 

  I don’t know what to do

 

  I don’t understand why I m crazy

 

  Over you                      I don’t know what to do

 

  I do

 

   I would give up everything just to feel and be with you

 

  Id ryde for you

 

  Cause you re the truth

 

 I wanna run to you

 

 Breath as one with you

 

 Every dreams is of you

 

 My love only turn to you

 ترجمه متن درادامه مطالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:5 توسط مريم دختر ننه دریا |

  سلام

تولد شهاب هم تموم شد .

از همه ی اونایی که به این تولد وبلاگی اومدن  تشکر میکنم

روز تولدش با هم دعوامون شد

از وقتیکه شهاب  برگشته هر روز به یه بهونه ای براش بای میفرستادم  .  البته قصدم تموم کردن دوستی نبود فقط می خواستم ....

 روز تولدش دوباره بهونه گرفتم  شهاب اینبار عصبانی شد

وقتی شهاب گفت  دوستیمون تموم بشه باور نکردم

با من قهر کرد

تا چند ساعت جواب تلفنم mobile1 رو نداد

تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر دوستش دارم باورم نمیشد از دستش دادم 

براش گریه هم کردم smileys

 

تا اینکه خودش اس ام اس داد که شب بهم میزنگه!!

تو این مدت به رفتارای خودم با شهاب فکر کردم

دیدم اگه شهاب تو این مدت ۱ بار اینکارو با من کرده من تقریبا هر روز بهش گفتم بای و اون قبول نکرد !!

تو این دو ماه منم خیلی وقتا جواب تلفنای شهاب رو ندادم

از رفتارم با شهاب خیلی شرمنده شدم

اما من فقط میخواستم از دستش ندم و همه ی بهونه گیری هام و گیر دادنام واسه این بود که از دستش ندم غافل از اینکه با این رفتارم  کاری کردم که ....

 به هر حال با هم آشتی :hug: کردیم

منم تصمیم گرفتم اخلاقم رو عوض کنم و همون ممول سابق بشم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

برای شرکت در جشن تولد شهاب روی ادامه مطالب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:24 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

 

به رزهایی که امروز صبح پرپر شده اند نگاه میکنم

و فکر میکنم:

فردا پژمرده خواهند شد

و همه ی چیزها مثل رزها هستند

که یک روز یک ساعت زندگی میکنند

و نه بیشتر!

 

 

اما عشق نه

عشق من نمی تواند

با رز ها در باد از هم گسیخته شود

آنقدر پر قدرت است که تسلیم نخواهد شد

پرپر نخواهد شد

من شب و روز از او مواظبت خواهم کرد

از او دفاع خواهم کرد

در مقابل همه ی  نیرنگ های

زهر آلود

که میخواهند او را از قلبم جدا کنند

بیچاره عشق!

شاید بگذاری بروی

نزد زنان دیگر نوازش جستجو کنی

 افسوس

اگر بازگردی

هر زیبایی را در من از دست رفته خواهی یافت

 

اما عشق نه

عشق من نمیتواند

با طلایی گیسوانی خود را نابود کند

تا زمانیکه من زندگی میکنم در من زنده خواهد بود

تنها برای تو

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:39 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

آغوشش سرزمين آرزوهاي من بود

      بي خبر از اينکه سرزمين آرزوهايم سرابي بيش نبود.

 

 

          تمام داشتنهايش را به رخم کشيد تا کيش شوم

          بي خبر از اينکه من خود خداي کيش و ماتم!!!

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:37 توسط مريم دختر ننه دریا |

   

 

 

 

اگه شاعر اين شعر رو نمي گفت من حتما  ميگفتم:

 

چه زیبا باشی ، چه زشت
چه تردید داشته باشی و چه برایت مهم باشد
پیش از آنکه فراموشم کنی یا که بمیری
درونت را برایم بگشا


می خواستم در آغوش بگیرمت

چه ضعیف باشی ، چه قوی
قبل از آنکه خاک گورت کنده شود
می خواستم در آغوش بگیرمت
چه فکر کنی که هرزه ای و چه فکر کنی گناهکاری
یا اینکه کاملاً برایت بی اهمیت باشد
حتی اگر برایت اهمیت ندارد که من چه فکری میکنم
حتی اگر بدجنس باشی
حتی اگر دنیایت نمی داند که من وجود دارم
وجود دارم ، وجود دارم


می خواستم در آغوش بگیرمت
چه من شیرین ترین افسوست باشم چه نه
چه من بدترین خاطرات شده باشم ، بدترین
چه داده یا فروخته شده باشم
همیشه مال تو بوده ام
می خواستم در آغوش بگیرمت
ودر چشمانت به خود آیم
می خواستم بگویم که از تو دلگیر نیستم
می خواهم که
مرا فشار دهی
می خواهم که مرا در آغوشت فشار دهی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:52 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

يادته اولين بار که گریه کردی کی بود؟ من یادمه اون روز قرار بود بیام تو این مدرسه!!!!

فرشته ها دلداریم می دادند و میگفتند : عزیزم تو که قرار نیست بری اونجا و دیگه بر نگردی !!!

من گریه کردم و گفتم میرم ولی خدا باید یه چیزی به من بده که هر وقت دیدیمش یاد اون بیافتم ...

اونها به من نگاه کردند و خندیدند .

و حالا که اومدم زمین هر چیزی رو که میبینم روش نوشته خالق : یگانه خدای هستی ...

و این بود دلیل خنده ي فرشته ها  !!!

 

                                           

             

عيد نوروز رو پيشاپيش تبريک ميگم

 

اميدوارم سالي پر از موفقيت و عشق داشته باشيد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:55 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

 

مرد نامرد زندگي ام در کلبه ي  غريب زندگي ، که در کوچه پس کوچه هاي تنهايي خود برايم ساخته بود، بي پروا عاشق چشمان دگري شد و ساده ي ساده

از آن همه احساس گذشت و مرا در هياهوي پوچ عشق دروغينش تنها رها کرد.

و امروز من خسته از دلتنگي روزهاي بي او بودن در اعماق تنهايي هايم

از غرق شدن در درياي سرد دلتنگي نجات يافتم !

با عشق! عشق به خانه ي پر از تنهايي خودم!

 

 

قالب وبلاگم رو عوض کردم .

اخه از قالب سیاه خسته شدم .

 گفتم نزدیک ساله نو همه چی نو و روشن باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

 

ايمان .........

 

      درد..............

 

 

نميدانم من از  ايمان  به درد رسيده ام؟

 

        يا از درد به ايمان؟

 

             ..............

              

        اما نه! ميدانم!

 

من از ايمان  (دروغين) رياکاران به درد رسيده ام.

 

                              و از درد خدانيازان به ايمان رسيده ام!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:23 توسط مريم دختر ننه دریا |

   

 

کاش شب ترین شب زندگیم فقط یک شب ماهٍ شب زندگیم میشد.

کاش ... 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:50 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

 

همه پاکيش رو فروخته بود

               موقع فروش هم گفته بود:

                       جنس فروخته شده پس گرفته نميشود.

خدايا ببين دنيا به کجا رسيده ،

پاکي همون جنسي بود که غير قابل فروش اعلام شده بود

                                        اما الان .... خيلي راحت معامله ميشه.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:54 توسط مريم دختر ننه دریا |

   

 

تصمیم رو گرفتم .........

   میرم واسه همیشه...

       میدونم اینجوری بهتره

احساس میکنم چون فکر میکنه بهم بد کرده برگشته و میخواد باهام باشه

   من بخشیدمش....... بخشیدمت ........ خیالش راحت ........... خیالت راحت ........

من همون روزای اول بخشیدمت ................. بخشیدمش...........

  شهابم من نه تنها از تو ناراحت نیستم بلکه ازت ممنوم بابت اینکه

        باهات یه عشق و یه دوست  داشتن  واقعی رو تو خودم تجربه کردم.

            درسته شکست خوردم دروغ شنیدم ولی تو خودم عشق رو حس کردم .

خیالش راحت ........................... خیالت راحت

                  میتونی با خیال راحت به زندگیت ادامه بدی

                     میدونم دوست نداری بمونی ......... 

      (( الانم خیلی چیزا رو حس میکنم ولی به روش نمیارم ..... میدونم که هنوز با .............))

   داستان زیر دلیل همه رفتنهای من است.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:12 توسط مريم دختر ننه دریا |

 

اين داستان مربوط ميشه به دوران کودکيم .

 

وقتي مامانم گفت تو اين خونه جديد که قرار بريم سه تا بچه همسن و سال من هست خيلي خوشحال شدم.

فرداي همون روز که رفتيم خونه جديد، ديدم تو حياط  يه دختر و پسر دارن با هم بازي مي کنن و يه پسر کوچولو داره به بازيشون نگاه ميکنه و گريه ميکنه . رفتم پيش اون پسره نشستم و گفتم چرا گريه ميکني؟ گفت : بهار و علي منو تو بازي راه نميدن . گفتم مگه شماها با هم دوست نيستين؟ گفت : بهار هروقت با من قهر ميکنه ميره پيش علي و هر وقت با علي قهر ميکنه مياد پيش من.<